روزگار

این روزها چه بی رحمانه

قساوتت را به رخ می کشی

و من چه ساده لوحانه

باز سوژه ترا‍ژدی داستانهای بهاره ات می شوم.

اینبار...

پنجره های  غرور سی سالگیم را،

سفت چسسبیده ام

تا نتوانی

پرده های حریری که با فریب نسیم،

به حرکت در می آوری به فنای گردبادت دهی.

چقدر سخت است که هر لحظه

نگران چشمانی باشی

که مبادا خاموش شوند

به قول شاعر:

 "آه ...مردن چقدر حوصله می خواهد"

مگر می شود ،

یک لحظه بی حس مرگ نفس کشید؟

تلاقی نگاههایی که جز عجز و ناتوانی

پیش کشی ندارند چه لطفی دارد؟

این روزها...

چقدر دلم می گیرد از اینهمه درماندگی

چقدر در کنار آدمیان

حس تنهایی به خود می گیرم

چقدر نگران چشمانی هستم

که مبادا سوسوی ناچیزشان را به فنا دهند

آه ....خفه می شوم از این هوای سربی

جایی که طبق طبق اکسیژن پیش کشت می کنند،

هیچ مجال نفس کشیدن نیست.

کوچه پس کوچه های شب مجال خوبیست

تا به پاهایت بی افتم

کاش مثل یک بنده که بعضا"

ساده لوحانه فریب می خورد

تو هم فریب می خوردی

و دست می کشیدی از خرخره روزگارمان!

مگر به کجای روزگارت بر می خورد ،

اگر ولمان می کردی به حال خودمان؟

/ 4 نظر / 24 بازدید
����

سلام خوب هستين؟ يه سوال داشتم چرا واستون کامنت مي دم وبلاگم نمياين[ناراحت]

واثق

سلام. نمیدونم هنوز هم اینجا سری میزنید یا نه من که شاید سالی یه بار به وبلاگ خاک گرفتم سری بزنم

واثق

خیلی خوشحال شدم از اینکه پاسختون رو دیدم. ایمیل زدم براتون ولی مثل اینکه ایمیلتون کار نمیکرد. یه پست هم تو وبلاگم گذاشتم ولی نمیدونم چرا نشون نمیده http://vassegh.persianblog.ir/post/131 ایمیل من هست: vassegh.fm1@gmail.com